رنک الکسا شما بروز شد : 0 لعنت...

لعنت...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
امتحان هاي خدا دقيق و بي نقص است . ميگردد و ضعف هايت را پيدا ميکند و درست از همان ها امتحان ميگيرد. يک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوري باز از همان امتحان ميگيرد چون ميداند هنوز قوي نشدي. فکر ميکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. ميگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ هميشگي ام امتحان گرفت و قبول شد
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 20:51
برچسب‌ها :
اين موجود ِ دوپا پر از ادعاآدم  را ميگويم و يا دقيق ترش را بخواهيم خودم!خود ِ پرمدعايم که هروقت که ميشود سرم را بالا ميگيرم و ميگويم خدايا هرچه تو ميخواهي...هر دل کندني و رها کردني و رفتني ...تو فقط لب تر کن و بگو ... من آماده ام"بعد درست همين لحظات فکرت ميکشد سمت ِ تمناي ِ دلت... دل ِ کوچکي که
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 2:11
برچسب‌ها :
شبيه ِ قهر هاي دختربچه هاي پنج ساله نبين! بعضي وقتها رها ميکني چون ديگر به اوج ِ خستگي رسيده اي و حس ميکني همه چيز شوخي مسخره ايست. چه تو بخواهي چه نخواهي دنيا کار ِ خودش را ميکند. نه اينکه فکر کني قهر ميکنم که نازم را بکشي! نه ... قهر ميکنم تا کمي خستگي به در کنم. کمي باورهايم را بتکانم و ببينم اين
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:03
برچسب‌ها :
دست و پاهاي کوچولويش را که بغل ميگيرم به سالهاي قبل فکر ميکنم که آرزويم بود کودکي با همين نسبت و با همين جثه را با تمام وجود ميان آغوشم بفشارم و جس کنم ديگر هيچ غمي در دنيا ندارم و حالا همين موجود ِ کوچک ِ بامزه در آغوشم است و زندگي هنوز هم سخت است...بعد به تمام آرزوهايي فکر ميکنم که اگر مستجاب شوند
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:03
برچسب‌ها :

قبل از تو همه چيز بود. من بودم . زندگي هم بود . تو اما رابط ِ همه چيز با من شدي . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشي هاي دخترانه وصل کردي. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوي خيابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردي. بيش از تو همه چيز بود. باران بود، درخت بود، آسمان بود . من هم بودم  اما با دستهاي چوبي و قلب پوشالي. تو مرا به لمس کردن و تماشا، به نفس کشيدن ، به جان ِ ذرات ِ جهان ، تو مرا به زندگي ، به نفس... تو مرا به زنده بودن وصل کردي...

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 8:22
برچسب‌ها :
درست وقتهايي که حتي خيالت هم نميرسد يک دفعه ميگويند خودت را آماده کن براي ديداري مهم آنقدر ناگهاني که تو حتي نتواني درست به ياد بياوري که دقيقا کجا بود و چطور بود که از لابه لاي خواسته هاي دلت گذر کرده اند و دست گذاشته اند روي هماني که هيچوقت فکرش را نميکردي... که تو حتي فرصت نميکني درست و حسابي براي اين ديدار ها آماده شوي.. مثل ِ وقتي که بيايند و بي خبر بگويند درخواست زيارتي که سه ماه پيش فرستاده بودي قبول شده و تو ... شده ام همان آدم ِ مضطربي که از لابه ب لاي درددل هايش محال ترينش را بيرون کشيده اند و گفته اند اجابت شده و او هي باورش نميشود...هي ميترسد و ميگويد نکند جايي گيري پيش بيايد...هي از همه عالم ميپرسد آن کسي که گفته ايد منم؟ خود ِ خود ِ گناهکاري که از صد فرسخي کرامتشان هم عبور نميکرده؟ يعني درست است؟ بعد هي دلهره بگيري که نکند نشود...نکند بگويند اشتباه شده..نکند تو را از درگاهشان برانند...نکند... پشت ِ در بنشيني و منتظر ِ اذن ِ نگاه و تو لحظه ها برايت صد سال بگذرد... . تو مرا به کجا ميکشاني بانوي مهربان ِ من...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 8:22
برچسب‌ها :

بايد همان روز ِ برفي ِ فوق العاده خاطره انگيز ِ مشهد ، به ياد اين *بيت مي افتادم و همانطور که قند در دلم آب ميکردند از خوشحالي، به اين روزهاي سخت هم فکر ميکردم و کمي هم ميترسيدم...




* بيتي از يغما گلروئي:
من به روزاي شااد مشکوکم/ شک دارم که ختم ماجرا اينجاست...

+ ملت! بدانيد و آگاه باشيد اگر همه غم ها و سختي هاي دنيا بر سرتان آوار شود، اگر کنار ِ کسي باشيد که همه اين سختي ها را با آرامشش جبران کند، مي ارزد که سختي بکشيد!

نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 3:53
برچسب‌ها :

.

مامان که ميخواست برود مطمئنش کردم که هيچ اتفاقي قرار نيست در نبودش بيفتد. به موقع مي آيم ، به موقع غذا ميخورم، به موقع درس ميخوانم. حتي شبها هم از تنهايي و سکوت خانه ترسم نميگيرد. مطمئنش کردم که من عادت کرده م به در و ديوار ِ ساکت اين خانه و تنهايي و سرگرم کردن ِ خودم. دلش آرام نميشد اما حداقلش مطمئن شد ديگر با آن دختر ِ نازک نارنجي که اجازه نميداد حتي يک روز از مادرش جدايش کنند فاصله گرفته است و حالا يک دختر مانده که خوب بلد است تنهايي از پس ِ خودش بربيايد.راست هم ميگفتمنه اتفاقي افتاده است و نه نگراني اي وجود دارد. من عادت کرده م به تنهايي و يک گوشه نشستن و درس خواندن و شام ِ يک نفره و زندگي ِ يک نفره اي که درست است در جمع ِ سه نفره اي جريان داشت، اما در واقع خودش بود و خودش. مامان نگران نيست اما من عجيب نگران ِ اين دل ِ تنها مانده ام...
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 3:53
برچسب‌ها :
من به نشانه هايي که در تولد ِ نوزادان است ايمان دارم... ميدانم که هر کودکي که متولد شود نشانه ايست بر خير... بر اتفاقات ِ خوب... من تا قبل از آمدنش هم به نشانه هاي خير ِ بعد از تولدش فکر کرده بودم. من ايمان داشتم که دستهاي کودکي که از رگ و ريشه ِ توست ، هنوز ميتواند تو را به آسمان ببرد. ايمان به تني که بوي بهشت ميدهد و صداي ِ کودکانه اي که اگر خوب گوش دهي هنوز نشانه اي از صداي ِ آسمانيان دارد...من مطمئنم زمزمه هاي درگوشي با نوزادان مستقيما به خود ِ خدا ميرسد... به خود ِ خود ِ خدا... + عزيز ِ کوچک ِ من! متاسفانه عمه ِ مجنون ِ تو ذهن ِ شاعرانه اي دارد که نميتواند دنيا را با ديد ِ معمولي نگاه کند... مدام به صورت ِ کوچک ِ نازت نگاه ميکند و دلش براي آسمان پر ميکشد... پرحرفي هاي نوشتاريم را ببخش... به دنيا خوش آمدي :)
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 3:53
برچسب‌ها :
 پاييز را هيچوقت دوست نداشتم. چرا؟ معلوم بود! پاييز همه چيزش اشک بود. مسير ِ دانشگاهش اشک بود، مسير ِ حرم هايش اشک بود، آسمانش اشک بود، روزش اشک..شب...خريد...درس... پاييز برايم شده بود فصلي که قطره قطره  سوي چشم هايم را ميبرد و من بايد هميشه از قبل ميترسيدم که واي پاييز ِ امسال را بايد چگونه بگذرانم؟ امسال هم همين بود... هي فکر ميکردم که اين حال و هوايي که از اواخر مهر مي آيد و مينشيند روي دلم را چطور بگذرانم که سنگيني اش را بتوانم به پايان برسانم؟ فکر ميکنم درهمين خيالات ِ خنده دار ِ " هنوز که آن حال و هواي مزخرف ِ پاييز نيامده" بودم که ديدم رسيده ام به اواخر ِ آبان ِ مزخرفش ! و من حتي يک بار هم فکر نکرده بودم چقدر اين هوا گرفته ست... و حتي فکر نکرده بودم ديگر دست خودم نيست و به ياد هيچ اتفاق مسخره اي نيفتاده بودم که بخواهم چشم هايم را تر کنم... بعد نشستم و فکر کردم بايد انگار از اين به بعد اين سردي ِ هوا را دوست داشته باشم چون تو هستي... حتي اين غرغرهاي سردي اش را! حتي تر ميشود وسط ِ پاييز هم با آهنگ هاي غمگين هم خنديد اگر...اگر کسي که بايد باشد، باشد...   +
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 10:56
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد