رنک الکسا شما بروز شد : 0 لعنت...

لعنت...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
یقین دارم که دخترم روزی در خاطراتش خواهد نوشت : " فهمیدن ِ مادر چندان سخت نبود. آشفته که میشد شروع میکرد به پختن. آنقدر میپخت و ماده های غذایی خام را با هم ترکیب میکرد تا آرام بگیرد. آخر هم روی دستش چند مدل غذا میماند ... بعضی از روزها برمیگشتیم خانه و میدیدیم مادر در سکوتی هولناک میپزد . دور و برش
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 20:59
برچسب‌ها :
[نوشته ي رمز دار]  

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 0:26
برچسب‌ها :

روح ِ درجريان ِ زندگي يعني عليرضايي که نيم ساعته بي وقفه داره گريه ميکنه و عمه ِ امتحان و کنفرانس داري که نيم ساعته هم داره حرص ميخوره هم ميخنده از صداي اين طفل :)
همنقدر متناقض و همنقدر دوست داشتني

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 0:26
برچسب‌ها :

گذر ِ عمر فقط فاصله بين کنکور کارشناسي تا کنکور ارشد!
آدم يک لحظه زندگي اش را مرور ميکند و بعد حس ميکند قدر ِ آهي و دمي بوده!

آدم ِ بيچاره...

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:06
برچسب‌ها :

اين رودي که يک سد راهش را بسته است يک روز طغيان خواهد کرد...
اين رودي که ديگر نرم نرمک چيزي براي از دست دادن نخواهد داشت...


 

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:06
برچسب‌ها :
امتحان هاي خدا دقيق و بي نقص است . ميگردد و ضعف هايت را پيدا ميکند و درست از همان ها امتحان ميگيرد. يک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوري باز از همان امتحان ميگيرد چون ميداند هنوز قوي نشدي. فکر ميکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. ميگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ هميشگي ام امتحان گرفت و قبول شد
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 20:51
برچسب‌ها :
اين موجود ِ دوپا پر از ادعاآدم  را ميگويم و يا دقيق ترش را بخواهيم خودم!خود ِ پرمدعايم که هروقت که ميشود سرم را بالا ميگيرم و ميگويم خدايا هرچه تو ميخواهي...هر دل کندني و رها کردني و رفتني ...تو فقط لب تر کن و بگو ... من آماده ام"بعد درست همين لحظات فکرت ميکشد سمت ِ تمناي ِ دلت... دل ِ کوچکي که
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 2:11
برچسب‌ها :
شبيه ِ قهر هاي دختربچه هاي پنج ساله نبين! بعضي وقتها رها ميکني چون ديگر به اوج ِ خستگي رسيده اي و حس ميکني همه چيز شوخي مسخره ايست. چه تو بخواهي چه نخواهي دنيا کار ِ خودش را ميکند. نه اينکه فکر کني قهر ميکنم که نازم را بکشي! نه ... قهر ميکنم تا کمي خستگي به در کنم. کمي باورهايم را بتکانم و ببينم اين
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:03
برچسب‌ها :
دست و پاهاي کوچولويش را که بغل ميگيرم به سالهاي قبل فکر ميکنم که آرزويم بود کودکي با همين نسبت و با همين جثه را با تمام وجود ميان آغوشم بفشارم و جس کنم ديگر هيچ غمي در دنيا ندارم و حالا همين موجود ِ کوچک ِ بامزه در آغوشم است و زندگي هنوز هم سخت است...بعد به تمام آرزوهايي فکر ميکنم که اگر مستجاب شوند
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 5:03
برچسب‌ها :

قبل از تو همه چيز بود. من بودم . زندگي هم بود . تو اما رابط ِ همه چيز با من شدي . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشي هاي دخترانه وصل کردي. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوي خيابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردي. بيش از تو همه چيز بود. باران بود، درخت بود، آسمان بود . من هم بودم  اما با دستهاي چوبي و قلب پوشالي. تو مرا به لمس کردن و تماشا، به نفس کشيدن ، به جان ِ ذرات ِ جهان ، تو مرا به زندگي ، به نفس... تو مرا به زنده بودن وصل کردي...

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 8:22
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد