جامانده ايم...حوصله شرح قصه نيست...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

خب آدم هرچقدر هم خودش را ميان ِ کتاب خواندن و فيلم و آشپزي و تفريحات ِ پايان ناپذير با دوستان و خريد و .... هزارتا چيز ديگر مخفي کند که اين چند روز ِ سخت هم بگذرد و هي فراموشش شود که کجاست، باز نمي شود خب... يک جوري از يک جايي بيرون ميزند. مثل ِ من وقتي که صبح هنوز درست حسابي از خواب بيدار نشده، صفحه پيامک را باز کرده ام و تند تند غر ميزدم ... غر ميزدم و اشک ميريختم و گلايه ميکردم که همه دور و برم پر از کسانيست که هرروز را کنار ِ هم نفس ميکشيديم و حالا همه شان _ همه ِ همشان_ دارند طي طريق ميکنند مسافت بين ِ نجف و کربلا را و من اينجا به معنا واقعي ، تنهايي و "خُسر"را ميچشم... که اين تنهايي بيشتر از مفهوم ِ مصطلح ِ تنهايي " جاماندگي" است با همه پيش و پس اش! که چقدر تلخ است اين تنهايي ِ جامانده..که اين اشک ها و غرها از نبودنِ "يار" نيست. از نبودن تو او و همه ديگران نيست... از نبودن ِ اين "من" است آنجايي که دلش هست...
او هم زائر ِ حسين (ع) بود اما آن لحظه همه چيزي که بود يکي از خيل ِ همه هايي بود که مرا تنها گذاشته بودند ... شايد هم شده بود نامه بر و گله کننده من به حسين(ع)...

آدم نميتواند همه چيز را ببيند و هيچ چيز نگويد... بالاخره از يک جايي بيرون ميزند...

نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 10:56
برچسب‌ها :