لعنت...

متن مرتبط با «تو خوبی و این» در سایت لعنت... نوشته شده است

زندگی واقعی

  • نیلوبلاگ

    دير شده؟ نه فکر نکنمفکر نمي‌کنم براي پيدا کردن مسير زندگي، بيست و پنج-شش سالگي خيلي دير شده باشه. دو ماه پيش حدودا نتايج کنکور دکترا اومد و من با اينکه رتبه م 50 شده بود، جايي که ميخواستم قبول نشدم و قيدش رو زدم. اول کلي گريه کردم بابت اينکه خانواده و استادمو نااميد کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، يه کاري مي‌کني ديگه. بعد ابتدا کردم به کارهاي ديگه اي مثل مقاله نوشتن، کارگاه گذاشتن و راه اندازي يه کارگروه. بعد تدريس رو پي گرفتم و يهو اون وسط چي شد؟ يه کار خيلي عجيب و غيرمنتظره افتاد تو دامنم. توليد ...

    ادامه مطلب
  • برای سالی که رفت، برای سالی که خواهد اومد!

  • نیلوبلاگ

    درحاليکه فکر ميکردم از آخرين باري که اينجا چيزي نوشتم حداقل يک سالي گذشته باشه اما هشت نه ماه گذشته بود . کلماتي که مرداد ماه توي اين صفحه نوشته شده بود انقد برام دور بود که باورم نميشد اون آدم منم. البته اون آدم همچنان من بودم و تغيير خاصي نکرده بودم. اما زندگيم به قدري چرخيده از اون موقع که جدي جدي خوندن اتفاقات گذشته و من ِ قبل برام هيجان انگيزه!يادم مياد درست وقتي که کنکور دکترا قبول نشدم و گريه مي‌کردم، به خودم گفتم خب! گويا خدا برام يه برنامه‌اي داره که چنين اتفاق عجيب غريبي افتاد! بعد چي ...

    ادامه مطلب
  • برای تو که از آسمان نگاهم میکنی

  • نیلوبلاگ

    دارم از آن بالا تو را نگاه مي‌کنم. از سه سال پيش تا در زمان حاضر ، من عوض شده‌ام، اين کشور عوض شده است، حتي نگاه من به اين کشور هم تغيير کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا مي‌خندي و نگاه مي‌کني. شايد برعکس سه سال پيش، حالا هيچ اشتراک خاصي با ديدگاه و عقايد تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه مي‌کنم لبخند تو را مي‌بينم. درست مثل روزي که رفته بودي و من پر پر مي‌زدم و مي‌ديدم که از آن بالا به تک به تک ما نگاه مي‌کردي و مي‌خنديدي.اين کلمات، اين نوع نوشته‌ها مدت‌هاست از سرم افتاده. حتي‌تر اگر جايي...

    ادامه مطلب
  • براي تو که از آسمان نگاهم ميکني.

  • نیلوبلاگ

    دارم از آن بالا تو را نگاه میکنم.  از سه سال پیش تا امروز ، من عوض شدهام، این کشور عوض شده است، حتی نگاه من به این کشور هم تغییر کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا میخندی و نگاه میکنی.  شاید برعکس سه سال پیش، حالا هیچ اشتراک خاصی با دیدگاه و عقاید تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه میکنم لبخند تو را میبینم. درست مثل روزی که رفته بودی و من پر پر میزدم و میدیدم که از آن بالا به تک به تک ما نگاه میکردی و میخندیدی. این کلمات، این نوع نوشتهها مدتهاست از سرم افتاده. حتیتر اگر جایی این کلمات را میدیدم ، حقیرانه به نویسندهاش نگاه میکردم و رد میشدم. میخندیدم از دنیای کودکانهای که درونش گیر افتاده و هنوز در بند قالبهای احساسی و آدمهای بت شده و اسطورهایست. تو اما همچنان برای من همان تصویر...

    ادامه مطلب
  • زندگي واقعي

  • نیلوبلاگ

    دیر شده؟ نه فکر نکنم فکر نمیکنم برای پیدا کردن مسیر زندگی، بیست و پنج-شش سالگی خیلی دیر شده باشه. دو ماه پیش حدودا نتایج کنکور دکترا اومد و من با اینکه رتبه م 50 شده بود، جایی که میخواستم قبول نشدم و قیدش رو زدم. اول کلی گریه کردم بابت اینکه خانواده و استادمو ناامید کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، یه کاری میکنی دیگه. بعد شروع کردم به کارهای دیگه ای مثل مقاله نوشتن، کارگاه گذاشتن و راه اندازی یه کارگروه. بعد تدریس رو پی گرفتم و یهو اون وسط چی شد؟ یه کار خیلی عجیب و غیرمنتظره افتاد تو دامنم. تولید محتوا! اولش نمیخواستم واردش شم. این پسره که خودشم معلوم نبود چطوری و از کجا یهو پیداش شد  گفت میتونی و من گفتم نمیتونم. گفت نتونستی کمکت میکنم و گفتم باشه. نوشته های اولیم اما انقدر جوندار و قوی و ...

    ادامه مطلب
  • براي سالي که رفت، براي سالي که خواهد اومد!

  • نیلوبلاگ

    درحالیکه فکر میکردم از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم حداقل یک سالی گذشته باشه اما هشت نه ماه گذشته بود . کلماتی که مرداد ماه توی این صفحه نوشته شده بود انقد برام دور بود که باورم نمیشد اون آدم منم. البته اون آدم همچنان من بودم و تغییر خاصی نکرده بودم. اما زندگیم به قدری چرخیده از اون موقع که جدی جدی خوندن اتفاقات گذشته و من ِ قبل برام هیجان انگیزه! یادم میاد درست وقتی که کنکور دکترا قبول نشدم و گریه میکردم، به خودم گفتم خب! گویا خدا برام یه برنامهای داره که چنین اتفاق عجیب غریبی افتاد! بعد چی شد؟یکهویی مسیر کاری و شغلیم عوض شد و یکهویی تر استخدام جایی شدم که شاید اگر دو ماه قبلش بهم میگفتن آیندهی تو از این شرکت و این کار میگذره چشمام شصت درجه گشادتر میشد از تعجب.  اما حالا که 9 ما...

    ادامه مطلب
  • از نانوشته ها

  • نیلوبلاگ

    جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده استجنگ و خاطراتش توی خانه ما هم فراموش نمیشد هیچوقت. کودکی هایم بین یادگاری های بابا از جبهه میگذشت. نمیدانم چرا انقدر دوست داشتمشان. از خمپاره بدون چاشنی ای که مادر توی اتاق بابا تویش گل گذاشته بود و من همیشه فکر میکردم بهترین گلدان است. یا بعضی وقتها فکر میکردم لابد اگر محکم تر روی زمین بیندازمش منفجر میشود یا آن پوکه های فشنگ بامزه ای که شده بود یک گردنبند کوچیک...یا حتی نامه های عاشقانه مام...

    ادامه مطلب
  • اي روضه خوان تنها بگو نامش حسين است

  • نیلوبلاگ

    بزرگی تعریف میکرد:"بنده خدایی را زن و بچه اش از خانه بیرون کرده بودند. از بس که روز و شب، محرم و غیر محرم برای حسینِ علی گریه می کرد.خودش میگفت اول کتابهای مقتل را می خواندم و های های گریه میکردم. خانوادهام آن کتاب ها را از من گرفتند. بعد به مفاتیح پناه بردم. دیدم هر خط مفاتیح هم دارد روضه سیدالشهدا را روایت میکند. با آن هم اشک میریختم. مفاتیح را هم از من گرفتند.بعد قرآن خواندم. هرچه میخواندم مرا یاد شهید کربلا میانداخت. با آیه های قرآن برای خودم مجلس عزا میگرفتم. قرآن را هم از من دور کردند.آن بزرگ می گفت:از خانه بیرونش کرده بودند. آمده بود کربلا. به هرکس می رسید می گفت بگذار برایت چند خط روضه بخوانم گریه کنیم. از این حرم به آن حرم میرفت. جز حسین چیزی نمی خواست....

    ادامه مطلب
  • يک خوشبختي کوچيک

  • نیلوبلاگ

    یک جای این زندگی را خیلی دوست دارم.آنجایی که میدانم سالِ دیگر،حوالی همین روزها اگر بخواهم به خاطراتم -و خصوصا به تو- فکر کنم باید خلوتی پیدا کنم و چندین ساعت تمرکز کنم تا به سختی گذشته ام به خاطربیاورم. + خیلی وقت پیش در صفحه توییترم نوشته بودم :تو مثل همکلاسی اول دبستان من میمونی. با اونم دوسال کنار هم تو یه میز میشستیم اما حالا اسمشم یادم نمیاد...

    ادامه مطلب
  • نيستي ...نيستم...و هيچ چيز ديگري نيست...

  • نیلوبلاگ

    یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز ...

    ادامه مطلب
  • ديالوگ

  • نیلوبلاگ

    بش گفتم یادته کوچولو بودم دیدمت ، عاشقت شدم ، آبجی بزرگم شدی؟یه ریزه بچه بودم..حالا دارم 22 ساله میشمگفت اوهوم ولی هی از دستم فرار کردی...هی یه جا بند نمیشدی... هی میومدم بگیرمت هی یکی دیگه چشمتو میگرفت منو یادت میرف...#راست میگفت......

    ادامه مطلب
  • کاشکي بد نشود آخر اين قصه بد...

  • نیلوبلاگ

    خواب بودم و گریه میکردم. تو نبودی و انگار هیچوقت قرار نبود برگردی. گریه میکردم و دیگر هیچ چیز دنیا برایم معنی نداشت. من هیچوقت توی بیداری برای نبودنت اینطور گریه نکردم . اصلا برای نبودت گریه نکردم چون هیچوقت باورش نکردم. چون همیشه یک امید ِ لعنتی از ناکجاآباد به سرم می افتاد و نمیگذاشت گریه کنم. توی...

    ادامه مطلب
  • دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم

  • نیلوبلاگ

    یک روز وقتی دخترم بیاید و بگوید که دارد از غم میمیرد، به او خواهم گفت که غم آدم را نمیکشد.له میکند،فلج میکند، تکه تکه میکند اما نمیکشد. میگذارد زنده بمانی و خاک بنشیند روی غمت و هربار که دست میکشی روی دلت، بی هوا دوباره چنگ بیندازد به جانت.دستت را بگیر جلوی دهانت و تا اشک ها به لبه چشم ها نرسیده پلک...

    ادامه مطلب
  • بي عنوان

  • نیلوبلاگ

    یقین دارم که دخترم روزی در خاطراتش خواهد نوشت : " فهمیدن ِ مادر چندان سخت نبود. آشفته که میشد شروع میکرد به پختن. آنقدر میپخت و ماده های غذایی خام را با هم ترکیب میکرد تا آرام بگیرد. آخر هم روی دستش چند مدل غذا میماند ... بعضی از روزها برمیگشتیم خانه و میدیدیم مادر در سکوتی هولناک میپزد . دور و برش ...

    ادامه مطلب
  • کنکور تا کنکور

  • نیلوبلاگ

    گذر ِ عمر فقط فاصله بين کنکور کارشناسي تا کنکور ارشد!آدم يک لحظه زندگي اش را مرور ميکند و بعد حس ميکند قدر ِ آهي و دمي بوده!آدم ِ بيچاره......

    ادامه مطلب
  • کارش به طغيان ميکشد رودي که يک سد، راه وصالش را به دريا بسته باش

  • نیلوبلاگ

    اين رودي که يک سد راهش را بسته است يک روز طغيان خواهد کرد... اين رودي که ديگر نرم نرمک چيزي براي از دست دادن نخواهد داشت... ...

    ادامه مطلب
  • من راضيم به هرچه تو ميخواهي...

  • نیلوبلاگ

    امتحان هاي خدا دقيق و بي نقص است . ميگردد و ضعف هايت را پيدا ميکند و درست از همان ها امتحان ميگيرد. يک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوري باز از همان امتحان ميگيرد چون ميداند هنوز قوي نشدي. فکر ميکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. ميگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ هميشگي ام امتحان گرفت و قبول شد...

    ادامه مطلب
  • پراکنده گويي به وقت شب

  • نیلوبلاگ

    شبيه ِ قهر هاي دختربچه هاي پنج ساله نبين! بعضي وقتها رها ميکني چون ديگر به اوج ِ خستگي رسيده اي و حس ميکني همه چيز شوخي مسخره ايست. چه تو بخواهي چه نخواهي دنيا کار ِ خودش را ميکند. نه اينکه فکر کني قهر ميکنم که نازم را بکشي! نه ... قهر ميکنم تا کمي خستگي به در کنم. کمي باورهايم را بتکانم و ببينم اين...

    ادامه مطلب
  • پيش از تو

  • نیلوبلاگ

    قبل از تو همه چيز بود. من بودم . زندگي هم بود . تو اما رابط ِ همه چيز با من شدي . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشي هاي دخترانه وصل کردي. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوي خيابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردي. بيش از تو همه چيز بود. باران بود، درخت بود، آسمان بود . من هم بودم  اما با دستهاي چوبي و قلب پوشالي. تو مرا به لمس کردن و تماشا، به نفس کشيدن ، به جان ِ ذرات ِ جهان ، تو مرا به زندگي ، به نفس... تو مرا به زنده بودن وصل کردي......

    ادامه مطلب
  • شکل ِ حالِ ِ ژکوند ِ بي لبخند

  • نیلوبلاگ

    بايد همان روز ِ برفي ِ فوق العاده خاطره انگيز ِ مشهد ، به ياد اين *بيت مي افتادم و همانطور که قند در دلم آب ميکردند از خوشحالي، به اين روزهاي سخت هم فکر ميکردم و کمي هم ميترسيدم...* بيتي از يغما گلروئي: من به روزاي شااد مشکوکم/ شک دارم که ختم ماجرا اينجاست...+ ملت! بدانيد و آگاه باشيد اگر همه غم ها و سختي هاي دنيا بر سرتان آوار شود، اگر کنار ِ کسي باشيد که همه اين سختي ها را با آرامشش جبران کند، مي ارزد که سختي بکشيد!...

    ادامه مطلب