.

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

.

مامان که ميخواست برود مطمئنش کردم که هيچ اتفاقي قرار نيست در نبودش بيفتد. به موقع مي آيم ، به موقع غذا ميخورم، به موقع درس ميخوانم. حتي شبها هم از تنهايي و سکوت خانه ترسم نميگيرد. مطمئنش کردم که من عادت کرده م به در و ديوار ِ ساکت اين خانه و تنهايي و سرگرم کردن ِ خودم. دلش آرام نميشد اما حداقلش مطمئن شد ديگر با آن دختر ِ نازک نارنجي که اجازه نميداد حتي يک روز از مادرش جدايش کنند فاصله گرفته است و حالا يک دختر مانده که خوب بلد است تنهايي از پس ِ خودش بربيايد.
راست هم ميگفتم
نه اتفاقي افتاده است و نه نگراني اي وجود دارد. من عادت کرده م به تنهايي و يک گوشه نشستن و درس خواندن و شام ِ يک نفره و زندگي ِ يک نفره اي که درست است در جمع ِ سه نفره اي جريان داشت، اما در واقع خودش بود و خودش.
مامان نگران نيست اما من عجيب نگران ِ اين دل ِ تنها مانده ام...

  • مطالب مرتبط
  • دلداري خدا
  • امتحان
  • حق الله
  • کاشکي بد نشود آخر اين قصه بد...
  • دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم
  • 25سالگي
  • نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 3:53
    برچسب‌ها :