پيش از تو - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 8:22
قبل از تو همه چيز بود. من بودم . زندگي هم بود . تو اما رابط ِ همه چيز با من شدي . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشي هاي دخترانه وصل کردي. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوي خيابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردي. بيش از تو همه چيز بود. باران بود، درخت بود، آسمان ب...
دلهره - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 8:22
درست وقتهايي که حتي خيالت هم نميرسد يک دفعه ميگويند خودت را آماده کن براي ديداري مهم آنقدر ناگهاني که تو حتي نتواني درست به ياد بياوري که دقيقا کجا بود و چطور بود که از لابه لاي خواسته هاي دلت گذر کرده اند و دست گذاشته اند روي هماني که هيچوقت فکرش را نميکردي... که تو حتي فرصت نميکني درست و حسابي برا...
شکل ِ حالِ ِ ژکوند ِ بي لبخند - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 3:53
بايد همان روز ِ برفي ِ فوق العاده خاطره انگيز ِ مشهد ، به ياد اين *بيت مي افتادم و همانطور که قند در دلم آب ميکردند از خوشحالي، به اين روزهاي سخت هم فکر ميکردم و کمي هم ميترسيدم...* بيتي از يغما گلروئي: من به روزاي شااد مشکوکم/ شک دارم که ختم ماجرا اينجاست...+ ملت! بدانيد و آگاه باشيد اگر همه غم ها ...
. - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 3:53
مامان که ميخواست برود مطمئنش کردم که هيچ اتفاقي قرار نيست در نبودش بيفتد. به موقع مي آيم ، به موقع غذا ميخورم، به موقع درس ميخوانم. حتي شبها هم از تنهايي و سکوت خانه ترسم نميگيرد. مطمئنش کردم که من عادت کرده م به در و ديوار ِ ساکت اين خانه و تنهايي و سرگرم کردن ِ خودم. دلش آرام نميشد اما حداقلش مطمئ...
براي ِ نفس هاي تازه رسيده ِ تو... - تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 3:53
من به نشانه هايي که در تولد ِ نوزادان است ايمان دارم... ميدانم که هر کودکي که متولد شود نشانه ايست بر خير... بر اتفاقات ِ خوب... من تا قبل از آمدنش هم به نشانه هاي خير ِ بعد از تولدش فکر کرده بودم. من ايمان داشتم که دستهاي کودکي که از رگ و ريشه ِ توست ، هنوز ميتواند تو را به آسمان ببرد. ايمان به تني...
پاييز ِ سبز - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:56
 پاييز را هيچوقت دوست نداشتم. چرا؟ معلوم بود! پاييز همه چيزش اشک بود. مسير ِ دانشگاهش اشک بود، مسير ِ حرم هايش اشک بود، آسمانش اشک بود، روزش اشک..شب...خريد...درس... پاييز برايم شده بود فصلي که قطره قطره  سوي چشم هايم را ميبرد و من بايد هميشه از قبل ميترسيدم که واي پاييز ِ امسال را بايد چگونه بگذرانم...
جامانده ايم...حوصله شرح قصه نيست... - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:56
خب آدم هرچقدر هم خودش را ميان ِ کتاب خواندن و فيلم و آشپزي و تفريحات ِ پايان ناپذير با دوستان و خريد و .... هزارتا چيز ديگر مخفي کند که اين چند روز ِ سخت هم بگذرد و هي فراموشش شود که کجاست، باز نمي شود خب... يک جوري از يک جايي بيرون ميزند. مثل ِ من وقتي که صبح هنوز درست حسابي از خواب بيدار نشده، صفح...
بالا گرفته کار زيارت نرفته ها... - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:55
مثلا دلم ميخواست پست بگذارم و با يک دعواي درست حسابي بگويم تو را به خدا رهايمان کنيد.همين شماهايي که غرق در لذت پياده روي تند تند عکس هايش را منتشر ميکنيد و هي دل امثال من را بيشتر ميسوزانيد. دلم ميخواست فرياد بزنم که : ما جرم کرديم درست! همين جاماندن بس نيست؟ خون دل چرا ميدهيد؟ چرا نميگذاريد افسوس ...
تو خوبي و اين تمام اعتراف است... - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:55
فکر ميکنم ديگر به روزهايي رسيده ام که گذشته خاطرات بد را ندارد. مثلا ميشود درست ياد ِ پارسال همين روزها افتاد و در فکر ِ تسبيح ِ فيروزه اي رنگ و سرماي شديد و سوزناک ِ مشهد خنديد و نيمه شب ِ جاده ِ سبزوار مشهد و چشم روي هم نگذاشتن را به ياد آورد و از ته براي آن روزها دلتنگ شد...:) +الحمدلله علي کل حا...
سبز ِ پسته اي ِ من - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:55
+ تصورش را ميکردي؟- ميکردم...از همان اول...+ من اما نه... من از همان اول ميدانستم تو را بايد يک روز بگذارم و بروم. نگاه هايت را ميديدم و ميگفتم خدا قرار است دستم را از هرچه دوست داشتني است کوتاه کند. من خنده هايت را به خاطر ميسپردم و يک حرير ميکشاندم رويش. ميگفتم از همين دور ببين. از نزديک شدن ميترس...
جرعه جرعه آرامش.. - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:55
شده است يک روز ِ پر از استرس را بگذراني. نتيجه ش لبخند روي لب هايت باشد و شادي ِ دلت. غروب ِ جمعه ش از شدت خوشحالي يک گوشه بنشيني و هاي هاي گريه کني؟فقط به اين دليل ک هيچوقت تصور اين همه لطفش  را هم نميکردي....+الحمدلله علي کل حال
... - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 10:55
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت استگاهي نگفته قرعه به نام ِ تو ميشود..تمام ِ وجودم درخواست و اميد ِ استجابت بود و با اينحال از کنار هيچ دوره و نذر و نياز و چله اي هم رد نميشدم. مني که چله هاي مختلفم به يکديگر وصل ميشود و بعد ميديدي شش ماه است يک سره ميخوانم و ميگريم و التماس ميکنم. مني که بعضي شبها تا ع...
پنجم صفر/ شهادت بزرگ بانوي سه ساله - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 14:36
کل ِ فکر ِ دوتاييمان را ريختيم کف ِ دستمان و راه افتاديم توي حرم و نگاه کرديم به چشم دختربچه هاي سه ساله...دلمان را خوش کرديم به لبخندي که با هر ناز ِ دخترانه موقع انتخاب گل سر ها بين دردانه هاي سه ساله به لب هاي شما مي آمد ... گفتيم همين لبخندتان براي زندگيمان بس است...#هذا بضاعتنا بانو...
تو که براي من همه کسي... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:51
من اين خنده هايي که فقط براي يک نفر حاضر ميشوم روي لب بياورم را با دنيا هم عوض نميکنم!+ ميتوانم و ميشود ساعتها اينجا بنويسم... اما عشق است و همين لذتِ  انکار و دگر هيچ:)
پناه - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:51
چقدر بعضي شبها گنگي...گُمي..خوابت نميبردهي چرخ ميخوري ميان ِ زندگي ت...هي نفس ميگيري و غرق ميشوي ميان ِ گذشته ت...هي ميترسي از آينده ِ مبهمت...چقدر چيزي گُم است اين شبهاشبهايي که هيچکس در هيچ نقطه از دنيا نمي تواند آرامت کند... پناه ميبري به سکوت...به تاريکي ...به نبودن...پناه ميبري به او...به اوکه ...
ياسمن - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:51
بودن آدم ها در زندگي آنقدر دقيق و با برنامه ريزي هاي ظريف است که گاهي يک گوشه مي ايستي و حيرت ميکني از اين همه برنامه ريزي دقيق...از اين همه موشکافي و از اين همه ضعف عقل کوچک خودت در مقابل خالق و معبودت+ حدود سه چهار سال پيش بود که با خواهر بزرگتر ِ مهرباني درددل ميکردم و ميگفتم استخاره هايم همه خوب...
خاکستري - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:51
روزهاي ِ چهارزانو نشستن پشت لپ تاپ و فيلم ديدن و دمنوش به ليمو با شکلات تلخ 96 درصدخوردن، روزهاي غمگين ِ عاشقانه ايست...غمگين است چون تو نيسيعاشقانه ست چون يک لحظه بي تو نيستم...
از من به من نزديک تر تو... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:50
و عاقبت يک روز باورمان ميشود که بايد به جاي همه لحظاتي که حرمت خلوصشان را زير پا گذاشتيم ، کفاره بدهيم و حسرت بخوريم به دلي که ميشد براي کسي بزرگتر، مهربانتر و عاشق تر بتپد ، اما به پاي کسي ماند و شکست که ارزش نداشت...اين تلخ ترين لحظاتيست که حسرت ِ گذشته را خواهيم خورد و دلمان با تمام وجود "جبران" ...
دل تنگي هاي ناب - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:50
يک روزهايي روي در و ديوار همين خانه هاي مجازي مينوشتم " کاش آدم وقتي دلتنگ ميشد ، ميمرد" ميدانستم دلتنگي دوران دارد. وقت دارد. حال دارد. ميدانستم يک روز به جايي ميرسد که حتي ديگر دلتنگ هم نميشوم. اصلا يادم هم نمي افتد قرار است که باشم و به کجا برسم. هي خودم را غرق ميکنم و به اين غرق شدن عادت ميکنم. ...
من به هواي بودنت محتاجم... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 20:50
هنزفري ام را در گوشم محکم ميکنم، برق اتاق را خاموش ميکنم، چفيه ِ مهربان ِ سوغات ِ کربلايم را روي دستهايم ميگيرم و به صداي روضه اي گوش ميدهم که همين حالا نهصد کيلومتر آن طرف تر دارد برگزار ميشود... به اين فکر ميکنم که ميشود دل را به اين روضه هاي تنهايي ِ مجازي خوش کرد و گفت تو هم جزوي از پناه دادگان ...

برچسب‌های مرتبط

بالا گرفته کار زیارت نرفته ها | تو خوبی واین همه اعتراف هاست | تو خوبی و این تمام اعترافهاست | تو خوبی و این | عکس تو که برای من همه کسی | پناهندگی آمریکا | پناهندگی در هلند | پناهندگی آلمان | پناهندگی اجتماعی چیست | پناهندگی از طریق un