لعنت...

متن مرتبط با «از من به من نزدیکتر تو» در سایت لعنت... نوشته شده است

قصه ای که به سر رسید

  • نیلوبلاگ

    Please enable cookies. What happened? You've requested a page on a website (tasnim74.parsiblog.com) that is on the Cloudflare network. Cloudflare is currently unable to resolve your requested domain (tasnim74.parsiblog.com). There are two potential causes of this: Most likely: if the owner just signed up for Cloudflare it can take a few minutes for the website's information to be distributed to our global network. Less likely: something is wrong with this site's configuration. Usually this ...

    ادامه مطلب
  • برای تو که از آسمان نگاهم میکنی

  • نیلوبلاگ

    دارم از آن بالا تو را نگاه مي‌کنم. از سه سال پيش تا در زمان حاضر ، من عوض شده‌ام، اين کشور عوض شده است، حتي نگاه من به اين کشور هم تغيير کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا مي‌خندي و نگاه مي‌کني. شايد برعکس سه سال پيش، حالا هيچ اشتراک خاصي با ديدگاه و عقايد تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه مي‌کنم لبخند تو را مي‌بينم. درست مثل روزي که رفته بودي و من پر پر مي‌زدم و مي‌ديدم که از آن بالا به تک به تک ما نگاه مي‌کردي و مي‌خنديدي.اين کلمات، اين نوع نوشته‌ها مدت‌هاست از سرم افتاده. حتي‌تر اگر جايي...

    ادامه مطلب
  • خدای مرده من

  • نیلوبلاگ

    سکوت کرده‌م و به حرف‌هايشان گوش مي‌کنم. اين جمله را هم خودم سال‌هاي سال تکرار کرده بودم. از اينکه به مقابله با خدا به جنگ بلند شوم مي‌ترسيدم هميشه. مرحله آخر کفر، يک وجب مانده به عاقبت نابخيري. درست دم دم دروازه جهنم. اين چيزي بود که درون اين جمله نشسته بود: «عناد با خدا به طور علني»من اما برايم مهم بود که خدا بداند دارم با او بد تا مي‌کنم. از نديدن و انکارش تا برخلاف دستوراتش عمل کردن. گفته بود نماز بخوانم؟ نمي‌خوانم. روزه؟ نمي‌گيرم. حجاب؟ نخواهم داشت-هرچند اين يکي را بعيد مي‌دانم او گفته باشد....

    ادامه مطلب
  • براي تو که از آسمان نگاهم ميکني.

  • نیلوبلاگ

    دارم از آن بالا تو را نگاه میکنم.  از سه سال پیش تا امروز ، من عوض شدهام، این کشور عوض شده است، حتی نگاه من به این کشور هم تغییر کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا میخندی و نگاه میکنی.  شاید برعکس سه سال پیش، حالا هیچ اشتراک خاصی با دیدگاه و عقاید تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه میکنم لبخند تو را میبینم. درست مثل روزی که رفته بودی و من پر پر میزدم و میدیدم که از آن بالا به تک به تک ما نگاه میکردی و میخندیدی. این کلمات، این نوع نوشتهها مدتهاست از سرم افتاده. حتیتر اگر جایی این کلمات را میدیدم ، حقیرانه به نویسندهاش نگاه میکردم و رد میشدم. میخندیدم از دنیای کودکانهای که درونش گیر افتاده و هنوز در بند قالبهای احساسی و آدمهای بت شده و اسطورهایست. تو اما همچنان برای من همان تصویر...

    ادامه مطلب
  • از نانوشته ها

  • نیلوبلاگ

    جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده استجنگ و خاطراتش توی خانه ما هم فراموش نمیشد هیچوقت. کودکی هایم بین یادگاری های بابا از جبهه میگذشت. نمیدانم چرا انقدر دوست داشتمشان. از خمپاره بدون چاشنی ای که مادر توی اتاق بابا تویش گل گذاشته بود و من همیشه فکر میکردم بهترین گلدان است. یا بعضی وقتها فکر میکردم لابد اگر محکم تر روی زمین بیندازمش منفجر میشود یا آن پوکه های فشنگ بامزه ای که شده بود یک گردنبند کوچیک...یا حتی نامه های عاشقانه مام...

    ادامه مطلب
  • مغز ِ من ! سالمي؟

  • نیلوبلاگ

    سفارش ِ یه متن میده و میگه سعی کنید تا آخر ِ شب اوکی اش کنید . تو دلم غر میزنم که ای بابا کی آخه تونسته سه ساعته متن سفارشی بنویسهیه ربع بعد درحالیکه نمیدونم این کلمات چجوری انقدر راحت اومدن و نشستن کنار ِ هم متن رو براش میفرستم و جفتمون تعجب میکنیم که چطوری میشه مغز انقد پرحرف بشه که برای موضوعی که حتی بهش فکر هم نکردی تند تند بنویسه -_- احتمالا دچار ِ ضربه مغزی شدمخدا رحم کند...

    ادامه مطلب
  • دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم

  • نیلوبلاگ

    یک روز وقتی دخترم بیاید و بگوید که دارد از غم میمیرد، به او خواهم گفت که غم آدم را نمیکشد.له میکند،فلج میکند، تکه تکه میکند اما نمیکشد. میگذارد زنده بمانی و خاک بنشیند روی غمت و هربار که دست میکشی روی دلت، بی هوا دوباره چنگ بیندازد به جانت.دستت را بگیر جلوی دهانت و تا اشک ها به لبه چشم ها نرسیده پلک...

    ادامه مطلب
  • کارش به طغيان ميکشد رودي که يک سد، راه وصالش را به دريا بسته باش

  • نیلوبلاگ

    اين رودي که يک سد راهش را بسته است يک روز طغيان خواهد کرد... اين رودي که ديگر نرم نرمک چيزي براي از دست دادن نخواهد داشت... ...

    ادامه مطلب
  • من راضيم به هرچه تو ميخواهي...

  • نیلوبلاگ

    امتحان هاي خدا دقيق و بي نقص است . ميگردد و ضعف هايت را پيدا ميکند و درست از همان ها امتحان ميگيرد. يک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوري باز از همان امتحان ميگيرد چون ميداند هنوز قوي نشدي. فکر ميکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. ميگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ هميشگي ام امتحان گرفت و قبول شد...

    ادامه مطلب
  • پراکنده گويي به وقت شب

  • نیلوبلاگ

    شبيه ِ قهر هاي دختربچه هاي پنج ساله نبين! بعضي وقتها رها ميکني چون ديگر به اوج ِ خستگي رسيده اي و حس ميکني همه چيز شوخي مسخره ايست. چه تو بخواهي چه نخواهي دنيا کار ِ خودش را ميکند. نه اينکه فکر کني قهر ميکنم که نازم را بکشي! نه ... قهر ميکنم تا کمي خستگي به در کنم. کمي باورهايم را بتکانم و ببينم اين...

    ادامه مطلب
  • پيش از تو

  • نیلوبلاگ

    قبل از تو همه چيز بود. من بودم . زندگي هم بود . تو اما رابط ِ همه چيز با من شدي . تو من را به باران ،به آسمان ، تو من را به سرخوشي هاي دخترانه وصل کردي. تو مرا به درختان ، به درختان ِ آنسوي خيابانمان ، به درختان ِ آنسوتر از دشتها و صحراها وصل کردي. بيش از تو همه چيز بود. باران بود، درخت بود، آسمان بود . من هم بودم  اما با دستهاي چوبي و قلب پوشالي. تو مرا به لمس کردن و تماشا، به نفس کشيدن ، به جان ِ ذرات ِ جهان ، تو مرا به زندگي ، به نفس... تو مرا به زنده بودن وصل کردي......

    ادامه مطلب
  • براي ِ نفس هاي تازه رسيده ِ تو...

  • نیلوبلاگ

    من به نشانه هايي که در تولد ِ نوزادان است ايمان دارم... ميدانم که هر کودکي که متولد شود نشانه ايست بر خير... بر اتفاقات ِ خوب... من تا قبل از آمدنش هم به نشانه هاي خير ِ بعد از تولدش فکر کرده بودم. من ايمان داشتم که دستهاي کودکي که از رگ و ريشه ِ توست ، هنوز ميتواند تو را به آسمان ببرد. ايمان به تني که بوي بهشت ميدهد و صداي ِ کودکانه اي که اگر خوب گوش دهي هنوز نشانه اي از صداي ِ آسمانيان دارد...من مطمئنم زمزمه هاي درگوشي با نوزادان مستقيما به خود ِ خدا ميرسد... به خود ِ خود ِ خدا... + عزيز ِ کوچک ِ من! متاسفانه عمه ِ مجنون ِ تو ذهن ِ شاعرانه اي دارد که نميتواند دنيا را با ديد ِ معمولي نگاه کند... مدام به صورت ِ کوچک ِ نازت نگاه ميکند و دلش براي آسمان پر ميکشد... پرحرفي هاي نوشتاريم را ب...

    ادامه مطلب
  • تو خوبي و اين تمام اعتراف است...

  • نیلوبلاگ

    فکر ميکنم ديگر به روزهايي رسيده ام که گذشته خاطرات بد را ندارد. مثلا ميشود درست ياد ِ پارسال همين روزها افتاد و در فکر ِ تسبيح ِ فيروزه اي رنگ و سرماي شديد و سوزناک ِ مشهد خنديد و نيمه شب ِ جاده ِ سبزوار مشهد و چشم روي هم نگذاشتن را به ياد آورد و از ته براي آن روزها دلتنگ شد...:) +الحمدلله علي کل حال.....

    ادامه مطلب
  • سبز ِ پسته اي ِ من

  • نیلوبلاگ

    + تصورش را ميکردي؟- ميکردم...از همان اول...+ من اما نه... من از همان اول ميدانستم تو را بايد يک روز بگذارم و بروم. نگاه هايت را ميديدم و ميگفتم خدا قرار است دستم را از هرچه دوست داشتني است کوتاه کند. من خنده هايت را به خاطر ميسپردم و يک حرير ميکشاندم رويش. ميگفتم از همين دور ببين. از نزديک شدن ميترسيدم... من دلبسته ِ آرزوهاي محال بودم..- پس چرا ماندي...؟+ دنيا جوري پيش رفت که مجبور شدم.اجبار با کراهت نه! يک روز ، يعني همان شبي که نگاهم به آسمان ِ سامرا بود و دورم پتو پيچيده بودم يک چيزي مجبورم کرد. يادت هست؟ چقدر گفتي سامرا به يادم باش. بعد از همان شب بود که چيزي پابندم کرد... آنقدر که قدرت پر زدن نداشتم. يک چيزي جا ميماند.هميشه... يادت که هست...نه؟- يادم هست...خوب يادم هست...:)...

    ادامه مطلب
  • تو که براي من همه کسي...

  • نیلوبلاگ

    من اين خنده هايي که فقط براي يک نفر حاضر ميشوم روي لب بياورم را با دنيا هم عوض نميکنم!+ ميتوانم و ميشود ساعتها اينجا بنويسم... اما عشق است و همين لذتِ  انکار و دگر هيچ:)...

    ادامه مطلب
  • ياسمن

  • نیلوبلاگ

    بودن آدم ها در زندگي آنقدر دقيق و با برنامه ريزي هاي ظريف است که گاهي يک گوشه مي ايستي و حيرت ميکني از اين همه برنامه ريزي دقيق...از اين همه موشکافي و از اين همه ضعف عقل کوچک خودت در مقابل خالق و معبودت+ حدود سه چهار سال پيش بود که با خواهر بزرگتر ِ مهرباني درددل ميکردم و ميگفتم استخاره هايم همه خوب آمده! ميخنديد و اشک روي صورتم را پاک ميکرد و ميگفت همه خيرها آني نيست که تو فکرش را ميکني... گاهي تمنا وجود کسي را داري که بايد نباشد تا عزيزتري بيايد و بماند و براي تو شودآنوقت ها دلم ميگرفت و ته دل غر ميزدم که اين چه خيريست که انقدر سخت است؟حالا يک گوشه ايستادم ...

    ادامه مطلب
  • از من به من نزديک تر تو...

  • نیلوبلاگ

    و عاقبت يک روز باورمان ميشود که بايد به جاي همه لحظاتي که حرمت خلوصشان را زير پا گذاشتيم ، کفاره بدهيم و حسرت بخوريم به دلي که ميشد براي کسي بزرگتر، مهربانتر و عاشق تر بتپد ، اما به پاي کسي ماند و شکست که ارزش نداشت...اين تلخ ترين لحظاتيست که حسرت ِ گذشته را خواهيم خورد و دلمان با تمام وجود "جبران" ميخواهد...+ پناه ميبرم به تو، از همه کساني که به جاي تو به دلم راه دادم......

    ادامه مطلب
  • من به هواي بودنت محتاجم...

  • نیلوبلاگ

    هنزفري ام را در گوشم محکم ميکنم، برق اتاق را خاموش ميکنم، چفيه ِ مهربان ِ سوغات ِ کربلايم را روي دستهايم ميگيرم و به صداي روضه اي گوش ميدهم که همين حالا نهصد کيلومتر آن طرف تر دارد برگزار ميشود... به اين فکر ميکنم که ميشود دل را به اين روضه هاي تنهايي ِ مجازي خوش کرد و گفت تو هم جزوي از پناه دادگان ِ اين کشتي ِ بزرگي که اميد داري نجات پيدا کني...بغض هايم يکي يکي ميشکنند اما سبک نميشومفضاي اتاق سنگين است. سرد است. خالي است. دور و برم هيچکس نيست که بي تابي اش را ببينم و بگويم به حق ِ بي تابي ِ کسي که کنارم نشسته ست و نميشناسمش مرا هم ببين. کودک ِ شيرخواره اي نيست...

    ادامه مطلب
  • خاکستري ِ روشن مايل به سبز!

  • نیلوبلاگ

    گاهي فکر ميکنم براي اين اتفاق خيلي زود بود. اينکه يکهو سر بخورم و بيايم وسط معرکه اي ديگر. ترس دارم. دست هايم يخ کرده اند و کف دستهايم عرق کرده. سميرا ميپرسد: خوبي؟ و من براي هزارمين بار دروغ ميگويم که خوبم . دروغ ميگويم. خوب نيستم و همه وجودم را ترس گرفته. از اتفاق ميترسم. از دنيا و مافيهايش ميترسم. از آينده ميترسم. از حال...از گذشته... همه چيزي که ميفهمم ترس است. بروي ترس است...بماني ترس است... دورتا دورم را پر از کتاب ميکنم و خودم مينشينم وسطش. ميخواهم دلهره هايم رهايم کند. نميشود. هرکلمه خيال است. خيالي که مرا به تو ميرساند. خيالي که مرا گرم ميکند و بعد يکهو هم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    تو خوبی واین همه اعتراف هاست | تو خوبی و این تمام اعترافهاست | تو خوبی و این | عکس تو که برای من همه کسی | ياسمن گلچين | ياسمن كوروس | ياسمن سعيدي | ياسمن پهلوي | ياسمن اشراقي | ياسمن اعتماد اميني