خرید بک لینک

اگر پارسي بلاگ و اين وبلاگ آدم بود، قطعا يه آدم با طرحواره رهاشدگي بود. اين درباره اکثر فضاهاي مجازي ( به جز توييتر البته) صادقه. فضاهايي که ما خيلي وقتها با بي ثباتي افکارمون يهو رهاشون ميکنيم و وقتي سرمون خلوته يهو يادشون ميفتيم! حالا بحث خيلي روانشناسي شد:)) ولي خب ميخواستم با اين مقدمه نه چندان دلچسب بگم که واقعا هروقت که از هر فضاي مجازي ديگه اي دلزده ميشم ياد پارسي بلاگ و اين وبلاگ بخت برگشته ميفتم. 


اين روزها براي من روزاي خيلي خيلي حيلي بديه. در حاليکه پايان نامه م تموم شده و حالا دست داوره:)) به من اجازه دفاع نميدن. به خاطر يه اشکال آموزشي که اصلا حال ندارم توضيحش بدم. تراپيست جديدم هم در اولين جلسه مشاوره همه واقعيت روح و شخصيتم رو آورد جلوي چشمم و توي اون جلسه يه ساعته مغزم رو دچار فريز کرد. انقدر هميشه فکر ميکردم مشکلاتم کمه که وقتي برام دونه دونه شمرد احساس کردم توي خلا هستم. مسائل ديگه هم که بماند...دو برابر قبل فشار روحي بهم آورده. با همه اينها من دلم ميخواد بگم دارم سعي ميکنم اوکي و آروم بمونم و ادامه بدم. ولي خب چرا دروغ؟ روحيه م يکم خورد و خميرتر از اونيه که ظاهرم نشون بده. کاش ميتونستم حداقل يکم گريه کنم:)) حتي نميتونم گريه کنم. فقط حس ميکنم تو خلا ام. يهو خالي شدم و احساس ميکنم گذران اين روزها رو متوجه نميشم. 


از ديروز عصر که اون دختره پيام داد و اونطور بهمم ريخت تصميم گرفتم گوشي رو چندروزي خاموش کنم. نميدونم چند روز و چند روز ميتونم صبر کنم ولي فعلا ددلاينم دو روزه! اگر تونستم بيشتر که خب فبها ولي دلم ميخواد يه طوري کلا در دسترس هيچکسي نباشم و هيچکسي کاريم نداشته باشه. زودرنجي هام زياد شده و اين مسئوليت هاي ريز و درشتي که روزانه بدون اينکه اصلا بدونم مياد رو دوشم بيشتر خسته م کرده. کاش هيچکس بهم وابستگي نداشت و زندگي هيچکس به من وابسته نبود. کاش ميتونستم همين الان رزومه م رو بفرستم براي يه دانشگاه درجه چندم در خارج از ايران و برم. مهم نيست اگر سخت باشه، دلم ميخواد براي خودم مدت زيادي زندگي کنم و هيچکس يادش نياد من تو زندگيش نقش داشتم. اينها تمام خواسته هاي اين روزهاي منه. بريدن...رفتن... عدم تعلق... سکوت... تنهايي... ولي خب محقق نميشه و چه بد يا چه خوب که نميشه! 


به جاش من يه دخترم که بايد تا بهمن ماه دو سه تا مقاله بنويسم، گواهينامه م رو بگيرم و به کارهاي ديگه زندگيم برسم و خودم رو براي کنکور دکتري آماده کنم. بدون اينکه هنوز مطمئن باشم دکتري خوندن به نفعمه يا نه؟ بدون اينکه برم سر يک کار تمام وقت يا صبر کنم و دکتري بخونم و يه کار پاره وقت با حقوق متوسط گير بيارم و اميدوار باشم آينده م درخشانه؟ نميدونم... نميدونم... خيلي خيلي نميدونم... و باز مجبورم تکرار کنم که پر از خلا ام ...پر از نيستي و لبريز از خالي. 


اگر انقدر حوصله داشتيد که تا اينجاي متن رو خونديد، پس براي اين روزهام دعا کنيد.

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

صفحه بندی