کمسال ِ کهندل
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
من وقتي ميخواستم پايان نامه رو آغاز کنم، يني دقيقا اون وقتي که تازه چطوري نوشتن دستم اومده بود و داشتم خوب جلو ميرفتم و پروپوزالم تاييد شده بود و داشتم تند تند جلو ميرفتم، انقد ذوق زده و هيجانزده و نسبتا خوشحال بودم که اصلا باورم نميشد آدمهايي در اين دنيا از ترس نزديک شدن به اين قضيه همه چيزو ره...
زندگی
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
چندوقت پيش يه نفر يه جايي نوشته بود که بعد از 26 27 سالگي معناي موفقيت برام جامعا عوض شد. ديگه موفقيت برام کسب درآمد و شغل و موقعيت بالا نبود، ديگه برنده شدن تو مسابقه هاي زندگي نبود، خود زندگي بود و من چقدر يهو فرو رفتم تو فکر. مني که 24 ساعته درحال مسابقه دادنم با همه عالم. مني که ميدونم مدام در ح...
خلا
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
اگر پارسي بلاگ و اين وبلاگ آدم بود، قطعا يه آدم با طرحواره رهاشدگي بود. اين درباره اکثر فضاهاي مجازي ( به جز توييتر البته) صادقه. فضاهايي که ما خيلي وقتها با بي ثباتي افکارمون يهو رهاشون ميکنيم و وقتي سرمون خلوته يهو يادشون ميفتيم! حالا بحث خيلي روانشناسي شد:)) ولي خب ميخواستم با اين مقدمه نه چندان ...
تعمق
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
ريحانه چند روز پيش گفت: ميگم تو هم موافقي که اين احساساتي مثل دلتنگي و عشق و غم عميق وجود ندارند و ناشي از طرحوارههان؟ مثل برق گرفته ها گفتم : خيييييييييييلي! بعد ذوق زده توضيح دادم که اصالت اين احساسات اصلا مشخص نيست. ما يک سري احساسات معمولي داريم به نام محبت، ناراحتي، خوشحالي و ... .ولي اينا در...
قصه ای که به سر رسید
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
Please enable cookies. What happened? You've requested a page on a website (tasnim74.parsiblog.com) that is on the Cloudflare network. Cloudflare is currently unable to resolve your requested domain (tasnim74.parsiblog.com). There are two potential causes of this: Most likely: if the owner just sign...
چند سطر بی ارتباط
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
تا حالا کسيو ديديد که از برگشتن به درس خوندن - که کلا يه ماه بوده رهاش کرده - انقد ذوق کنه که من دارم ذوق ميکنم؟ گاهي اوقات از اينطور پناه بردن به درس خوندن نگران ميشم. يه ماه پيش کنکور دکترا دادم درحاليکه متنفر بودم دوباره ابتدا کنم مقطع جديدي رو و دوباره درگيري با تز و پايان نامه و ... . حالا امرو...
زندگی واقعی
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
دير شده؟ نه فکر نکنمفکر نميکنم براي پيدا کردن مسير زندگي، بيست و پنج-شش سالگي خيلي دير شده باشه. دو ماه پيش حدودا نتايج کنکور دکترا اومد و من با اينکه رتبه م 50 شده بود، جايي که ميخواستم قبول نشدم و قيدش رو زدم. اول کلي گريه کردم بابت اينکه خانواده و استادمو نااميد کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، يه ک...
برای سالی که رفت، برای سالی که خواهد اومد!
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
درحاليکه فکر ميکردم از آخرين باري که اينجا چيزي نوشتم حداقل يک سالي گذشته باشه اما هشت نه ماه گذشته بود . کلماتي که مرداد ماه توي اين صفحه نوشته شده بود انقد برام دور بود که باورم نميشد اون آدم منم. البته اون آدم همچنان من بودم و تغيير خاصي نکرده بودم. اما زندگيم به قدري چرخيده از اون موقع که جدي جد...
برای تو که از آسمان نگاهم میکنی
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
دارم از آن بالا تو را نگاه ميکنم. از سه سال پيش تا در زمان حاضر ، من عوض شدهام، اين کشور عوض شده است، حتي نگاه من به اين کشور هم تغيير کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا ميخندي و نگاه ميکني. شايد برعکس سه سال پيش، حالا هيچ اشتراک خاصي با ديدگاه و عقايد تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه ميک...
خدای مرده من
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 3:06
سکوت کردهم و به حرفهايشان گوش ميکنم. اين جمله را هم خودم سالهاي سال تکرار کرده بودم. از اينکه به مقابله با خدا به جنگ بلند شوم ميترسيدم هميشه. مرحله آخر کفر، يک وجب مانده به عاقبت نابخيري. درست دم دم دروازه جهنم. اين چيزي بود که درون اين جمله نشسته بود: «عناد با خدا به طور علني»من اما برايم مهم...
براي تو که از آسمان نگاهم ميکني.
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 17:14
دارم از آن بالا تو را نگاه میکنم. از سه سال پیش تا امروز ، من عوض شدهام، این کشور عوض شده است، حتی نگاه من به این کشور هم تغییر کرده است ، تو اما همچنان از آن بالا میخندی و نگاه میکنی. شاید برعکس سه سال پیش، حالا هیچ اشتراک خاصی با دیدگاه و عقاید تو ندارم. اما هنوز آن بالا را که نگاه میکنم لبخند ت...
چند سطر بي ارتباط
-
تاریخ: 1401/3/24 ساعت: 11:47
تا حالا کسیو دیدید که از برگشتن به درس خوندن - که کلا یه ماه بوده رهاش کرده - انقد ذوق کنه که من دارم ذوق میکنم؟ گاهی اوقات از اینطور پناه بردن به درس خوندن نگران میشم. یه ماه پیش کنکور دکترا دادم درحالیکه متنفر بودم دوباره شروع کنم مقطع جدیدی رو و دوباره درگیری با تز و پایان نامه و ... . حالا امرو...
زندگي واقعي
-
تاریخ: 1401/3/24 ساعت: 11:47
دیر شده؟ نه فکر نکنم فکر نمیکنم برای پیدا کردن مسیر زندگی، بیست و پنج-شش سالگی خیلی دیر شده باشه. دو ماه پیش حدودا نتایج کنکور دکترا اومد و من با اینکه رتبه م 50 شده بود، جایی که میخواستم قبول نشدم و قیدش رو زدم. اول کلی گریه کردم بابت اینکه خانواده و استادمو ناامید کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، یه ک...
براي سالي که رفت، براي سالي که خواهد اومد!
-
تاریخ: 1401/3/24 ساعت: 11:47
درحالیکه فکر میکردم از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم حداقل یک سالی گذشته باشه اما هشت نه ماه گذشته بود . کلماتی که مرداد ماه توی این صفحه نوشته شده بود انقد برام دور بود که باورم نمیشد اون آدم منم. البته اون آدم همچنان من بودم و تغییر خاصی نکرده بودم. اما زندگیم به قدری چرخیده از اون موقع که جدی جد...
از نانوشته ها
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 17:28
جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده استجنگ ...
اي روضه خوان تنها بگو نامش حسين است
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 17:28
بزرگی تعریف میکرد:"بنده خدایی را زن و بچه اش از خانه بیرون کرده بودند. از بس که روز و شب، محرم و غیر محرم برای حسینِ علی گریه می کرد.خودش میگفت اول کتابهای مقتل را می خواندم و های های گریه میکردم. خانوادهام آن کتاب ها را از من گرفتند. بعد به مفاتیح پناه بردم. دیدم هر خط مفاتیح هم دارد روضه سیدالشهدا...
مغز ِ من ! سالمي؟
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:20
سفارش ِ یه متن میده و میگه سعی کنید تا آخر ِ شب اوکی اش کنید . تو دلم غر میزنم که ای بابا کی آخه تونسته سه ساعته متن سفارشی بنویسهیه ربع بعد درحالیکه نمیدونم این کلمات چجوری انقدر راحت اومدن و نشستن کنار ِ هم متن رو براش میفرستم و جفتمون تعجب میکنیم که چطوری میشه مغز انقد پرحرف بشه که برای موضوعی که...
يک خوشبختي کوچيک
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:20
یک جای این زندگی را خیلی دوست دارم.آنجایی که میدانم سالِ دیگر،حوالی همین روزها اگر بخواهم به خاطراتم -و خصوصا به تو- فکر کنم باید خلوتی پیدا کنم و چندین ساعت تمرکز کنم تا به سختی گذشته ام به خاطربیاورم. + خیلی وقت پیش در صفحه توییترم نوشته بودم :تو مثل همکلاسی اول دبستان من میمونی. با اونم دوسال کنا...
نيستي ...نيستم...و هيچ چيز ديگري نيست...
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 15:20
یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز
آدم هاي رنگي رنگي
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 6:55
لاک ِ کوچک یاسی رنگی دیده بودم و آن را همان وسط مغازه برای تست رنگی که عاشقش بودم یک گوشه از ناخنم کشیدم و از ذوق رنگش بدون آنکه صبر کنم بلافاصله خریدمشاما لاک ِ خوش رنگم درست چند دقیقه بعد از خشک شدن آنقدر بدرنگ شد که نمیتوانستم حتی لحظه ای آن را گوشه ناخنم هم تحمل کنم. در یک آن لاکی که عاشقانه خری...