خرید بک لینک

چندوقت پيش يه نفر يه جايي نوشته بود که بعد از 26 27 سالگي معناي موفقيت برام جامعا عوض شد. ديگه موفقيت برام کسب درآمد و شغل و موقعيت بالا نبود، ديگه برنده شدن تو مسابقه هاي زندگي نبود، خود زندگي بود و من چقدر يهو فرو رفتم تو فکر. مني که 24 ساعته درحال مسابقه دادنم با همه عالم. مني که ميدونم مدام در حال رقابت کردنم با همه ي دنيا. مني که اگر ميدوم تا به جايي برسم براي اينه که خودم رو به آدم ها و چيزهايي که نميدونم کين ثابت کنم. مني که گاهي از اين همه کار کردن و سخت کار کردن خسته م و حس ميکنم دارم از زندگيم هيچي نميفهمم. 


راستش وقتي اين جمله رو خوندم يهو با خودم گفتم کاش زودتر برسم اونجايي که بفهمم موفقيت يعني زندگي کردن و خوب زندگي کردن. کاش يه جايي دست از اين رقابت کردن و برنده شدن توي مسابقه هاي خود ساخته ي ذهنم بردارم. کاش زودتر بزرگ شم و اهميت مسائل و اتفاقات و خواسته ها و ارزوهام برام کوچيک شه. چقدر دلم زندگي آروم ميخواد. چقدر دلم گاهي ميخواد يه زن خونه دار بي سواد ميبودم که زندگيش خلاصه ميشد در بزرگ کردن بچه ش و ناهار پختن براي همسرش و خريد کردن با پول شوهرش. چقدر گاهي خسته ميشم از اينکه چيزهايي از زندگي ميخوام که سخت به دست ميان و زندگي رو سخت تر ميکنند. نه اينکه بد باشه، ولي خب سخته و آدميزاد هم تا هميشه تحمل سختي ها رو نداره... 


خسته نيستم، هنوز راضيم از تلاش کردن و نبريدن، ولي گاهي دلم زندگي کردن ميخواد.

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 3:06

صفحه بندی