لعنت...

متن مرتبط با «لعنت به این زندگی» در سایت لعنت... نوشته شده است

زندگی

  • نیلوبلاگ

    چندوقت پيش يه نفر يه جايي نوشته بود که بعد از 26 27 سالگي معناي موفقيت برام جامعا عوض شد. ديگه موفقيت برام کسب درآمد و شغل و موقعيت بالا نبود، ديگه برنده شدن تو مسابقه هاي زندگي نبود، خود زندگي بود و من چقدر يهو فرو رفتم تو فکر. مني که 24 ساعته درحال مسابقه دادنم با همه عالم. مني که ميدونم مدام در حال رقابت کردنم با همه ي دنيا. مني که اگر ميدوم تا به جايي برسم براي اينه که خودم رو به آدم ها و چيزهايي که نميدونم کين ثابت کنم. مني که گاهي از اين همه کار کردن و سخت کار کردن خسته م و حس ميکنم دارم ا...

    ادامه مطلب
  • قصه ای که به سر رسید

  • نیلوبلاگ

    Please enable cookies. What happened? You've requested a page on a website (tasnim74.parsiblog.com) that is on the Cloudflare network. Cloudflare is currently unable to resolve your requested domain (tasnim74.parsiblog.com). There are two potential causes of this: Most likely: if the owner just signed up for Cloudflare it can take a few minutes for the website's information to be distributed to our global network. Less likely: something is wrong with this site's configuration. Usually this ...

    ادامه مطلب
  • زندگی واقعی

  • نیلوبلاگ

    دير شده؟ نه فکر نکنمفکر نمي‌کنم براي پيدا کردن مسير زندگي، بيست و پنج-شش سالگي خيلي دير شده باشه. دو ماه پيش حدودا نتايج کنکور دکترا اومد و من با اينکه رتبه م 50 شده بود، جايي که ميخواستم قبول نشدم و قيدش رو زدم. اول کلي گريه کردم بابت اينکه خانواده و استادمو نااميد کردم. بعد گفتم فدا سرت بابا، يه کاري مي‌کني ديگه. بعد ابتدا کردم به کارهاي ديگه اي مثل مقاله نوشتن، کارگاه گذاشتن و راه اندازي يه کارگروه. بعد تدريس رو پي گرفتم و يهو اون وسط چي شد؟ يه کار خيلي عجيب و غيرمنتظره افتاد تو دامنم. توليد ...

    ادامه مطلب
  • دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميکنم

  • نیلوبلاگ

    یک روز وقتی دخترم بیاید و بگوید که دارد از غم میمیرد، به او خواهم گفت که غم آدم را نمیکشد.له میکند،فلج میکند، تکه تکه میکند اما نمیکشد. میگذارد زنده بمانی و خاک بنشیند روی غمت و هربار که دست میکشی روی دلت، بی هوا دوباره چنگ بیندازد به جانت.دستت را بگیر جلوی دهانت و تا اشک ها به لبه چشم ها نرسیده پلک...

    ادامه مطلب
  • کارش به طغيان ميکشد رودي که يک سد، راه وصالش را به دريا بسته باش

  • نیلوبلاگ

    اين رودي که يک سد راهش را بسته است يک روز طغيان خواهد کرد... اين رودي که ديگر نرم نرمک چيزي براي از دست دادن نخواهد داشت... ...

    ادامه مطلب
  • من راضيم به هرچه تو ميخواهي...

  • نیلوبلاگ

    امتحان هاي خدا دقيق و بي نقص است . ميگردد و ضعف هايت را پيدا ميکند و درست از همان ها امتحان ميگيرد. يک بار...دوبار...صدبار. شکست بخوري باز از همان امتحان ميگيرد چون ميداند هنوز قوي نشدي. فکر ميکردم امتحان ِ گذشته ام را خوب پاس کرده ام. ميگفتم خب خدا را شکر... از ضعف ِ هميشگي ام امتحان گرفت و قبول شد...

    ادامه مطلب
  • پراکنده گويي به وقت شب

  • نیلوبلاگ

    شبيه ِ قهر هاي دختربچه هاي پنج ساله نبين! بعضي وقتها رها ميکني چون ديگر به اوج ِ خستگي رسيده اي و حس ميکني همه چيز شوخي مسخره ايست. چه تو بخواهي چه نخواهي دنيا کار ِ خودش را ميکند. نه اينکه فکر کني قهر ميکنم که نازم را بکشي! نه ... قهر ميکنم تا کمي خستگي به در کنم. کمي باورهايم را بتکانم و ببينم اين...

    ادامه مطلب
  • از من به من نزديک تر تو...

  • نیلوبلاگ

    و عاقبت يک روز باورمان ميشود که بايد به جاي همه لحظاتي که حرمت خلوصشان را زير پا گذاشتيم ، کفاره بدهيم و حسرت بخوريم به دلي که ميشد براي کسي بزرگتر، مهربانتر و عاشق تر بتپد ، اما به پاي کسي ماند و شکست که ارزش نداشت...اين تلخ ترين لحظاتيست که حسرت ِ گذشته را خواهيم خورد و دلمان با تمام وجود "جبران" ميخواهد...+ پناه ميبرم به تو، از همه کساني که به جاي تو به دلم راه دادم......

    ادامه مطلب
  • من به هواي بودنت محتاجم...

  • نیلوبلاگ

    هنزفري ام را در گوشم محکم ميکنم، برق اتاق را خاموش ميکنم، چفيه ِ مهربان ِ سوغات ِ کربلايم را روي دستهايم ميگيرم و به صداي روضه اي گوش ميدهم که همين حالا نهصد کيلومتر آن طرف تر دارد برگزار ميشود... به اين فکر ميکنم که ميشود دل را به اين روضه هاي تنهايي ِ مجازي خوش کرد و گفت تو هم جزوي از پناه دادگان ِ اين کشتي ِ بزرگي که اميد داري نجات پيدا کني...بغض هايم يکي يکي ميشکنند اما سبک نميشومفضاي اتاق سنگين است. سرد است. خالي است. دور و برم هيچکس نيست که بي تابي اش را ببينم و بگويم به حق ِ بي تابي ِ کسي که کنارم نشسته ست و نميشناسمش مرا هم ببين. کودک ِ شيرخواره اي نيست...

    ادامه مطلب
  • لعنت...

  • نیلوبلاگ

    درست وقتهايي که فکر ميکنيد ديگر حافظه تان به دقيقي گذشته براي ثبت ثانيه هاي نفس کشيدن خوشبختي ياري نميکند، همان وقت ، درست همان وقت است که از همه چيزي که باعث شد ديگر حافظه تان جايي براي ثبت اين لحظه ها نداشته باشيد متنفر ميشويد......

    ادامه مطلب
  • خاکستري ِ روشن مايل به سبز!

  • نیلوبلاگ

    گاهي فکر ميکنم براي اين اتفاق خيلي زود بود. اينکه يکهو سر بخورم و بيايم وسط معرکه اي ديگر. ترس دارم. دست هايم يخ کرده اند و کف دستهايم عرق کرده. سميرا ميپرسد: خوبي؟ و من براي هزارمين بار دروغ ميگويم که خوبم . دروغ ميگويم. خوب نيستم و همه وجودم را ترس گرفته. از اتفاق ميترسم. از دنيا و مافيهايش ميترسم. از آينده ميترسم. از حال...از گذشته... همه چيزي که ميفهمم ترس است. بروي ترس است...بماني ترس است... دورتا دورم را پر از کتاب ميکنم و خودم مينشينم وسطش. ميخواهم دلهره هايم رهايم کند. نميشود. هرکلمه خيال است. خيالي که مرا به تو ميرساند. خيالي که مرا گرم ميکند و بعد يکهو هم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    از من به من نزدیکتر تو | از من به من نزدیکتر تو اصفهانی | از من به من نزديكتر تو | آهنگ از من به من نزدیکتر تو | لعنت به من مازیار فلاحی | لعنت به من | لعنت به این زندگی | لعنت بر عمر | لعنت به تو | لعنت به عشق